حكيم زجاجى

1312

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شب تار شد ، روز روشن بر اوى * روان كرد از چشم‌ها خون چو جوى پس از وى به ماهى اتابك برفت * جگرخسته از نوك ناوك برفت فراقش بزد بر دل خسته تير * فروشد به خاك آن شه شيرگير حسد برد بر كارشان روزگار * فتاد آسياى سعادت ز كار چو از چرخ افتاد ماهى برفت * پى ماه ناگاه شاهى برفت بسى روز ماهى و شاهى بماند * در اسلام از آن ، دين‌پناهى بماند سپهر روان چون مشعبدگر است * ورا تو به هرجا كه بينى سر است سر از مهربانى كند با تو راست * گمانى چه باشد كه يكسر توراست ز ناگاه با ديگرى سركند * شود جاى ديگر سرى بركند ز دست اندر آرد تو را زير پاى * يكى ديگر آرد به كف دل‌رباى مشو سنبهء زال مردم فريب * ز دستان و مكرش مشو با شكيب كه ناگه كند سرنگونت به خاك * ندارد به كشتن ز كس ترس و باك [ گر ] « 1 » از رفتگان پند گيرى رواست * به درد اندرون خستگان را دواست نكوكار شو ز اين سراى سپنج * كه نيكى تو را دست گيرد ، نه گنج بدانجا تو را نيك آيد به كار * جز از دانهء نيك‌نامى مكار نباشد بدان‌جا كسى يار تو * مگر آن‌كه نيكى بود كار تو نياز و نماز است فريادرس * جز اين دو نگيرد تو را دست ، كس مشو مردم‌آزار ، بازآر هوش * به آزار كس تا توانى مكوش دلى را به‌دست آر و جان را ببر * كز اينجا نهال تو آيد به بر به بد گفتن اندر ، نيابى تو سود * زيان تو خواهد از اين جاى بود چنان گفته بودند دانا سران * كه اكنون كه شد ايلدگز بر كران شود ملك گيتى سراسر خراب * همان بحر قلزم ز ناگه سراب ز نيكى كه بد كار آن بىنظير * ز پاك اعتقادى روشن‌ضمير ز تخمى كه در گيتى افشانده بود * ز نيكو نهالى كه بنشانده بود همان نيكويىها كه او كرده بود * غم كار دين را به جان خورده بود

--> ( 1 ) كه